حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
236
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
272 . حق تعالى اين هياكل را در حقيقت بر آثار علل منوط به آفات فانيه آفريد . و براى ارواح اجل معينى گذارد و مرگ را بر آنان چيره گردانيد و به هنگامى كه اجل آن به پايان رسد ، ناتوانش كند . درحالىكه صفات خداوند از تمامى اين اوصاف مبرّاست . پس چگونه جايز مىباشد كه حق در آنچه آن را آفريده ، تجلى كند ( باوجود اينكه اين موجود ناقص است ) دور باد اينچنين تصورى . درحالى كه خداوند سبحان در كتابش قرآن عبوديت را براى همهء آفريدههايش توصيف كرده است و فرمود : « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » و فرمود هرآنچه در آسمانها و زمين است ، عبد پروردگار هستند . پس چگونه جايز باشد كه در آنچه آن را به نقص توصيف كرد ، حلول كند . درحالى كه عبوديت از براى بندگى معبود است . 273 . صوفى وحدانى ذات كسى است كه احدى او را نپذيرد و او احدى را نپذيرد . و همچنين گفت : صوفى به خدا اشارت كنند . همچون خلق كه به خداوند اشارت كنند . 274 . به ابو العباس بن عطا نوشت : خداوند زندگانيت را به بهترين سرنوشتها و خبرهاى شادىبخش برايم طولانى كند . و مرگت را هرگز براى من پيش مياورد . هرچند كه سوز و گداز عشق و محبّت نهفتهء تو در دل ما چندان بالا گرفته است كه هيچ نامهاى گزارشگر آن و هيچ حسابى شمارشگر آن و هيچ سرزنشى پايانگر آن نمىتواند باشد و من خود در اينباره مىگويم : نوشتم ، ولى براى تو ننوشتم براى روحم - بىنوشته - نوشتم بين روح و دوستدارانش فرقى نيست تا من جداگانه با آنها سخن گويم و هر نوشتهاى از تو تراوش كند بدون آنكه به پاسخ نيازى باشد به تو باز مىگردد 275 . از حلاج دربارهء تصوف پرسش شد ، گفت : طوامس و روامس لاهوتيت . سؤال كننده گفت : معناى آن را براى ما بيان كن . گفت : تعبير نشود . گفته شد : چرا تفسير آن را نگفتى . گفت : مىداند آن كسى كه بداند . و نداند آنكس كه نداند . گفتم از خدا بخواه تا مرا بر فهم اين عبارت آگاه كند . اين شعر را سرود :